تبليغاتX
گذشتن - نوستالژی سفید

 

 

    هوا خیلی سرد شده است. از پنجره بیرون را نگاه می کنی. برف روی سیم های تلفن را پوشانده. با دست اشاره می کنی به من که گاز بخاری را زیاد کنم. صدای موسیقی شوپن می آید. شبیه مارش نظامی است. می آیی می نشینی کنار من روی  کاناپه. دست می گذاری روی پیشانی ام. تب ندارم اما یکهو گر گرفته ام. دی شب پای شمع بود که یادت افتادم. قلم در دستم یخ زده بود. اشکی از شمع چکه کرد وروی دستم افتاد. دستم سوخت. هنوز پا به پای باور و تردیدم. نمی دانم این احساس تنها یک احساس ساده است یا ریشه هایش در اعماق به حقیقت می رسد. آیا همه چیز از همان برف های سفید نوستالژیک شروع شد ؟

حتماً آن روز را به خوبی به یاد داری. آن روز سفید خوب را. انگار طلسمی شاید چیزی شبیه یک جادو پای مرا و تو را روی یخ های جلوی دانشکده لغزاند و روی زمین ولویمان کرد. خشم توی چهره ات موج می زد. اما من می خندیدم. کتاب هایت روی زمین پخش شده بودند. نگاهی به سر و وضع من انداختی و کم کم جای خشم را، لبخند محوی گرفت. تا آن لحظه فکر می کردم لحظه ی بزرگ یک انسان، بزرگ ترین لحظه ی زندگی چگونه رخ می دهد؟ آیا جایی میان آسمان و زمین است؟ تمام ذهن و فکر و احساس آدم را یک خیال مرموز و شیرین پر می کند؟ یا کل جهان می ایستد، زمان متوقف می گردد تا شاهدی باشد بر رخ داد یک لحظه ی ناب. غافل از اینکه ماورای تمامی این ها می تواند آن لحظه ی ناب و فراموش ناشدنی جایی میان برف های سفید باشد و احساسی پاک چیزی شبیه درد ملایمی در کمر و پاهای آدم.

از نگاهی درون چشم هایم به کنه ی ذهنم نفوذ می کنی. می گویی: - داری به چیز بزرگی فکر می کنی؟  لبخندی بی هوا می پرد روی لب هایت. می گویم: - گاهی آدم ارزش لحظه هایی را مدت ها پس از آن لحظه احساس می کند.

تکه کاغذی بر می داری. رویش می نویسی:  God is nowhere!

جلوی من می گیری. با تعجب نگاهت می کنم. می گویی:  - گاهی تأمل و تعمق شکل برخی پدیده ها را عوض می کند. گاهی چیزهای کوچکی که در اطراف ماست عمق و ژرفای بسیار بزرگی دارد. فقط کافی است هر چیز را درست در جایش نگاه کرد.

 دوباره روی کاغذ سفید می نویسی:   God is now here !

می گویم: - اصلاً دقت نکرده بودم. چقدر معنایش عوض شد!

لبخند می زنی.

لبخند می زنی درست انگار که خواسته باشی بگویی " ممکن است این کتاب های مرا از روی زمین جمع کنید! همه شان خیس و پاره شده اند! . "

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:26 توسط hamid raya |