شرح
دیروز وقتی کتابها و نوشته های قدیم رو زیر و رو می کردم ورق پاره هایی دیدم از سالهای قدیم و خاطرات فراموش شده، می خواهم بخشی از آن ها را که تاریخ انقضا ندارد به مرور در این وب لاگ بیارم.
نوشته ای که در زیر می بینید در سال ۸۲ نوشته شده است.
-----
GIRLS
۱
- ببخشید این جا رو برای چی چراغونی کرده اند؟
- عروسیه!
- عروسی؟ عروسی کی؟
- دختر خونه. گمونم اسمش یلداست!
- اوه، چه بد!!
۲
- سلام خانوم. شما این جا چه کار می کنید؟
- به شما چه ربطی داره آقا؟؟
- آخه اصلن ظاهر و قیافه تون به این محله نمیاد.
- مگه قیافه م چه شه؟؟
- هیچی، به بالاشهر می خوره نه به این خرابه!
- اوووه، جدی می گید؟؟
- بله، به جان مادرم راست می گم.
- شما چه خوبید آقا که این طور در مورد آدم درست قضاوت می کنید.
- من خوبم؟؟ راست می گید؟؟ یعنی از من خوشتون اومده؟؟
- خب آره، راست می گم.
- پس زن من می شید؟؟
- آقا من شوهر دارم. مگه این حلقه رو نمی بینید؟؟؟
- اوه، چه بد!!
۳
- خانوم این شماره تلفن ناقابل رو از من قبول می کنید؟؟
شما چه طور خانوم؟ شما چه طور؟ و شما؟؟
چرا هیچکس این شماره رو از من قبول نمی کنه؟؟
۴
سلام بانوی من!
این هزارمین نامه است که برایت می نویسم و تو حتی یک بار هم جوابم رو ندادی!
.
.
به امید روزی که برای من باشی!
امضا.
۵
salam azizam kojae
chera sms am ro javab nemidi
chera rejectam mikoni
dge doosam nadari
۶
- چی؟ با من بودید خانوم؟
- بله با شما بودم. تلفن دارید؟؟
- شماره تلفن؟ آره دارم می خواهید؟؟
- شماره نه، تلفن همراه دارید؟؟ می خواستم به همسرم زنگ بزنم بیاد دنبالم.
- اوه، چه بد!!
- یعنی ندارید؟؟
خاتمه
- می تونم این جا کنارتون بشینم؟
- بله، بفرمایید. خواهش می کنم.
- اسم من بهروزه.
- منم سروش.
- من تنهام.
- من هم تنهام.
- دعوت من رو برای صرف ناهار قبول می کنید؟؟
- اوه، بله خوبه!!!