تبليغاتX
گذشتن - امروز 21/1/87

 

1- خوشبختانه دوباره به كتاب خواندن افتاده ام. تعطيلات عيد هرچه نداشت دست كم اين حس خفته را دوباره در من بيدار كرد. در اين مدت كتابهاي "خداحافظ گاري كوپر" رومن گاري، "ناطور دشت" سالينجر، "زندگي شهري" بارتلمي، "مرگ در مي زند" وودي آلن و "فراني و زويي" را تمام كردم. حالا هم مشغول كتاب 520 صفحه اي "هرتزوگ" از سال بلو هستم.

"زندگي شهري"‌جذابيتي نداشت. تنها نكته قابل ذكرش چند سبك جديد در داستان كوتاه بود كه برايم تازگي داشت و به گمانم با كمي تغييرات در جهت جذاب كردن آن بعدها به كارم آيد. خواندن "ناطور دشت"‌با ترجمه نجفي از تحمل دندان درد هم برايم دشوارتر بود. البته در اين مورد نه تقصيري متوجه سالينجر است نه نجفي. فقط من با خواندن متوني كه به شيوه محاوره اي نوشته شده باشد قدري مشكل دارم. به هر حال تحملش كردم، خواندمش، تمامش كردم، نفرين اش كردم و بعد داخل كتابخانه، پشت كارت پستال شاملو جوري قرارش دادم كه تا مدت ها چشمم به چشمش نيفتد.

"خداحافظ گاري كوپر"‌حكايت ديگري داشت. هرچند رمان بزرگي نبود اما جذابيت داشت. به قول يكي از دوستان شبيه فيلم هاي هاليوودي دست دوم بود، كم مايه اما جذاب. سرم را گرم كرد. در ضمن بهانه اي شد تا طي حادثه ي جالب از پيش برنامه ريزي شده اي، مورد آزمايش يك خانم روانشناس جوان داراي اعتماد به نفس كاذب قرار بگيرم. حالا نتيجه اش چه شد خودم هم نمي دانم.

وودي آلن آدم لطيفي است. نه اين كه جنس لطيفي داشته باشد، يا احساساتش لطيف باشد، كُلن دنياي لطيفي دارد. مخصوصن اين اواخر كه خانم اسكارلت يوهانسون لطيف تبديل شده به هنرپيشه هميشگي فيلم هاي جديدش. كتاب "مرگ در مي زند" هم از اين قضيه مستثني نيست. به نظرم ارزش خواندن دارد. كتاب با نمايشنامه كوتاهي به نام مرگ در مي زند آغاز مي شود. آقاي مرگ به ديدن اولين قرباني اش مي رود تا جانش را بگيرد. از قضا اين قرباني آدم چاق و با نمكي از آب در مي آيد و در اول كار اين آقاي مرگ را جدي نمي گيرد. اوضاع كه كمي جدي تر مي شود از آقاي مرگ درخواست 24 ساعت مهلت براي رسيدن به برخي كارهاي نيمه تمام خود مي كند. مرگ ابتدا زير بار نمي رود اما سرانجام با اصرار قانع مي شود بر سر اين مهلت 24 ساعته ورق بازي كنند. نتيجه مشخص است، بازي را مي بازد و مغموم از خانه مرد بيرون مي رود تا يك هتل ارزان قيمت پيدا كند و فردايش دوباره باز گردد. اين آقا هم بلافاصله به يكي از دوستانش زنگ مي زند و مي گويد:

"مي دونم دير وقته، اما امشب واسه من يه اتفاق جالب افتاد، ... مرگ اومده بود سراغم . ... نه بابا باور كن نگرفتمت ... خود مرگ بود، خود خودش يا حداقل كسي كه ادعا مي كرد خود مرگه ... باور نمي كني كه بازي دادن مرگ چقدر آسونه."

در مورد "فراني و زويي" چيزي نمي نويسم چون خيلي عميق تر از اين است كه با يك جمله يا دو جمله گوشه اي از پيچي دگي اش نمايش داده شود.

 

2- وودي آلن مي گويد: "در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب مي خوابن؛ اما آدماي بد ... مي دونين، اونا مي دونن كه از ساعات شب استفاده هاي بهتري هم مي شه كرد."

وودي آلن را دوست دارم. فيلم Scoob رو هم دوست دارم. اسكارلت يوهانسون رو هم. همينطور دلايلي كه اين خانم يوهانسون در فيلم Scoob براي خودش داشت تا بره و با مردي كه مي دونست قاتل خطرناكيه هم خوابه بشه. براي خودش دلايل جالبي بود. حتمن اين فيلم رو ببينيد.

 

3- آسانسور شركت اين روزها خراب شده است. پله ها برايم حالت نوستالژيكي پيدا كرده اند. فقط ايرادش اين است كه كمي غمگينم مي كند.

امروز صبح با خودم فكر مي كردم چه خوب مي شد كه ساعت كاري آدم از ده صبح تا 2 بعد از ظهر بود. بعد به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از هر فلسفه، ايدئولوژي و جهان بيني اي اين ساعت كاري آدم است كه زندگي اش را مي سازد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط hamid raya |