تبليغاتX
گذشتن - Regret
 

- چای ت رو بخور و فراموشش کن!

حرفش را گوش می دهم. ساعت هفت نشده است. شماره اش را از گوشی پاک می کنم. همه ی پیام هایش را یک جا انتخاب  می کنم و حذف می کنم. دو سه صفحه دست خطی که ازش مانده را پاره می کنم و داخل سطل زباله می اندازم. آهنگ هایی که با هم گوشش داده ایم را از روی کامپیوتر پاک می کنم. هدیه هایش را بیرون می اندازم، عطری که برای روز تولدم خریده بود، فندک زیپو، قلب های قرمز گنده ای که برای ولنتاین گرفته بود، شکلاتها را خورده بودم و حالا فقط قلب ها مانده بود. چهار جلد کتابی که برایم از "هاشمی" خریده بود، کتاب شعر فروغ، طالع بینی چینی، مردان مریخی زنان ونوسی و کتاب اشعار والت ویتمن که این آخری سلیقه ی خودم بود. همه را داخل جعبه جلوی در می گذارم تا شب با زباله ها جلوی در بگذارم. تابلوی مینیمالی که برایم از یک فروشگاه تجریش خریده بود را هم همین طور. حالا مطمئنم که چیزی، اثری از او نمانده است. به مهدی زنگ می زنم. اول تردید دارد:

- مطمئنی که همه ی این کارها را کردی؟

- آره، جدی جدی می خوام این قضیه تموم بشه. می خوام فراموشش کنم.

- خوبه، مطمئن باش خیلی سخت نیست. یعنی اولش مهمه. تصمیمت رو که بگیری باقی ش درست می شه.

تلفن را قطع می کنم. کتابی از کتاب خانه بر میدارم. صفحه 82 را باز می کنم. نوشته:

" در کافه نشسته ام

و کوکا می نوشم.

مگسی روی دستمال کاغذی خوابیده.

برای تمیز کردن عینک

باید بیدارش کنم

تا دختر زیبا را ببینم!"

همین شعر برای لذت بردن کافی است. کتاب را می بندم. روی تخت دراز می کشم. به سقف نگاه می کنم. رنگ سقف کمی تیره تر از دیوارهاست. چه طور تا حالا متوجه اش نشده ام؟ چراغ را روشن و خاموش می کنم. نه، واقعا سقف تیره تر است. نیم ساعتی روی تخت می مانم، موبایل را نگاه می کنم، no sms، no missed call. از روی تخت بلند می شوم. هوس قهوه کرده ام. شیشه ی اسپرسو را از داخل کمد بیرون می کشم و روی میز می گذارم. درست کردن قهوه با این قهوه سازهای خانگی به دردسرش نمی ارزد. برای یک فنجان قهوه باید هفت تکه ظرف بشویی. اما چاره ای نیست. فنجان را بر میدارم و به اتاق بر میگردم. اسپرسو را مزمزه می کنم. یاد بهار پارسال می افتم. اولین باری که با مریم کافه رفته بودیم. با تعجب به عکس های روی دیوار نگاه می کرد. آخر سر پرسید:

- این عکس ها کی هستن؟

دستش را گرفتم و روی صندلی نشاندمش:

- این پل نیومنه، این یکی همفری بوگارت، این فرانک سیناتراست، این مارلون براندو، این یکی رو هم که فکر می کنم بشناسی؟

کج نگاهم می کند:

- آره، چارلی چاپلین. تو اسم این ها رو حفظ کردی؟

لبخند می زنم. لیست نوشیدنی ها را می گذارم جلویش. اول چند لحظه نگاه شان می کند:

- هر چی تو بخوری من هم همون رو می خوام.

- من اسپرسوی دوبل می خورم.

- باشه، من هم همون رو می خوام.

- آقا، لطفن دو تا اسپرسوی دوبل، بدون شکر بدون شیر.

قهوه را می چشم. تلخ است، تلخ گند نامطبوع، چاره ای نیست، با قهوه سازهای خانگی بهتر از این در نمی آید. فنجان را روی میز بغل دست آینه می گذارم تا قدری خنک شود.

مریم به دست های من زل زده بود و با قهوه اش بازی می کرد. من قهوه را بدون شکر چشیدم. او هم همین کار را کرد و احساس کردم قیافه اش درهم رفت. گفتم:

- نمی خواهی شکر بریزی؟

- نه، همین جوری خوبه.

لبخندی تحویلم می دهد شبیه لبخند "هت لچر" در شوالیه تاریکی. من ته قهوه را در آورده ام و مریم هنوز با قاشقش توی فنجان دنبال چیزی می گردد. قاشق را از دستش بیرون می آورم:

- به نظرم زیاد قهوه دوست نداری. می خواهی چیز دیگری سفارش بدی؟

- نه،نه. همین جوری خوبه. امروز اصلن میل به قهوه ندارم.

- باشه. هرطور راحتی.

قهوه به اندازه ی کافی خنک شده است. تا ته سر می کشمش. طعمش قابل تحمل تر شده است.

 

پی نوشت:

۱- شعر از کتاب خانه ای جدید در آمریکا از ریچارد برتیگان انتخاب شده.

۲- موقع نوشتن این پست آهنگ Regret از  Anathema را گوش می دادم.

Regret

As I drift away... far away from you,
I feel all alone in a crowded room,
Thinking to myself
"There's no escape from this
fear
regret
loneliness..."

Visions of love and hate
A collage behind my eyes
Remnants of dying laughter
Echoes of silent cries

I wish I didn't know now what
I never knew then...
Flashback
Memories punish me once again
Sometimes I remember all the pain
that I have seen.
Sometimes I wonder what might
have been...

And sometimes I despair
At who I've become
I have to come to terms
With what I've done

The bittersweet taste of fate
We can't outrun the past
Destined to find an answer
A strength I never lost
I know there is a way,
My future is not set,
For the tide has turned
But still I never learned to live
without regret.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 3:40 توسط hamid raya |