تبليغاتX
گذشتن -

فراني عزيز

سلام،

 

پيش ترها خيال مي كردم چيزهاي زيادي در زندگي براي دوست داشتن و دوست داشته شدن وجود ندارد. خيال مي كردم يك جور نظم منطقي اين جا ميان آدم ها، اجسام و روابط موجود است كه بسته به نوع ارتباط ميان اين موجودات، هريك احساس خاص و گاه منحصر به فردي راجع به يك رويداد در ذهن مي پرورانند.

گاهي پا را هم از اين فراتر مي گذاشتم، اين نظم گاه ظالم به طرز خيلي احمقانه اي شخصيت منحصر به فردي مي يافت، شخصيتي كه حتي واقعي تر از همه ما مي شد، از گوشه باز يك پرده ارغواني – درست نمي دانم چرا همه پرده هاي زندگي من به رنگ ارغواني هستند – به صحنه نمايش ما نگاه مي كرد، ليخند شومي روي لب هايش مي پريد و سرش را با رضايت تكان مي داد درست جوري كه گويي ما همه داريم نقشي را بازي مي كنيم كه طرحش – حالا چه دقيق و چه يك طرح ابتدايي و خام – سال ها قبل در ذهن او پايه ريزي شده است.

فراني خوب، مهربان و دوست داشتني، اين لحظه كه برايت مي نويسم تو آرام، فارغ از همه ترديد ها و نقش ها و سياهي هاي ذهنت روي تخت دراز كشيده اي و يكي از آن لبخندهاي ظريف، محتاط و معصوم ات را تحويل سقف سفيد اتاق داده اي و در انتظار يك خواب عميق بي رويا هستي.

برايت صادقانه مي نويسم كه اين روزها پر شده ام از يك جنگ بزرگ ميان تضادهايي عميق در زندگي ام. ميان واژه هاي متضاد ميان سياهي و سفيدي، ميان مرگ و زندگي، ميان خوبي و بدي، ميان عشق و نفرت و زيبايي و زشتي. هرچند اگر با خود روراست باشم اين ترديدها و افكار، هيچ وقت پا را از مرز واژه ها فراتر نگذاشته اند چون حالا خودم درست و حسابي مي دانم كه در تاثير پذيري از افكار و خيالات در زندگي چقدر احمقانه ترسو هستم.

با اين كه حتمن تصديق مي كني كه ترسو بودن لاجرم هميشه هم بد نيست اما گاهي اوقات آدم را وا مي دارد كه در جنبه هايي از زندگي اش ولو در خصوصي ترين اين جنبه ها تنها مانند ناظري بي مسئوليت از دور دستي بر آتش داشته باشد.

امروز كه باز يكي از دل دردهاي اين اواخر به سراغم آمد و مانند هميشه همراه بود با صداي شكم به ياد ترزا در كتاب  "بار هستي" كوندرا  افتادم. اين كه چگونه ممكن است آدم از صداي شكمش زاده شود و وجودش را مرهون اين جريان ساده فيزيولوژيكي بدنش شود. نه اين كه بخواهم با ترزا احساس همذات پنداري كنم، فقط آنطور كه متوجه خودم شدم مي شود صادقانه تر اسمش را نوعي تصديق يا به عبارت بهتر نوعي همدردي گذاشت. اين كه من در يك لحظه ناب و فراموش نشدني تصميم مي گيرم قلمبه دست بگيرم و اين نامه را بنويسم، هرچند اين ارتباط واژه اي بيش از آن كه به خلق تو بينجامد به وجود داشتن من انجاميده است. مي دانم به مجرد اين كه نامه تمام شود و قلم را كنار بگذارم خيال مي كنم تو روي كاناپه راحت و گرم داخل هال دراز كشيده اي – به گمانم هنوز نقاش ها مشغول كار باشند -  و اين نوشته ها را مي خواني و چه خوب بود اگر مي شد اين نوشته ها را زماني به دستت مي رساندم كه هنوز آن اتفاق بزرگ كه باعث تحول تو و تغيير تفكراتت پيرامون زندگي شد، رخ نداده بود و مي توانستي با آن حس و حال عارفانه سابق و با آن روحيه شكننده، عصبي و ماليخوليايي اين خطوط را بخواني اما اكنون تو تصميمت را گرفته اي و آن اتفاق نادر رخ داده است.

فراني عزيز، تحول چيز خوبي است. كسي كه متحول مي شود لااقل چيزي مي شود كه قبلا نبوده است. و اين اگر چيز بزرگي هم نباشد دست كم يك نوع خرق عادت است، يك نوع فرار از پوسيدگي حاصل از روزمرگي. هرچند در شرايط كنوني من، تحول حاصل رخ دادن يك سري روابط بسيار نكبت بار ناخوشايند است اما اگر قرار باشد مستقل از فكر، نظر، آرزو و خواسته من رخ دهد كاري از دست من ساخته نيست جز اين كه تلاش كنم روزها و ماه ها و سال هاي پس از آن را خوش بگذرانم و بگذلرم اين باد تغييرات به آرامي، روز به روز بر زندگي ام بوزد و برود و برايم مشتي احساسات، تعلقات و تلقينات خواسته يا ناخواسته باقي بگذارد.

اگر بخواهم با تو صادق باشم بهتر است اعتراف كنم كه روياي يك زندگي مالامال يك يقين ثابت و قطعي در سر نمي پرورانم، چه بيش از هر چيز ديگر ترسم از چنين يقيني است، يك چيز صاف و پوست كنده كه هر روز چه بخواهم و چه نخواهم به خوردم مي رود. در واقع مي دانم كه چه نمي خواهم اما هنوز خوشبختانه درك درستي از آنچه مي خواهم ندارم و هنوز فرصتي دارم تا روي آرزوها  و آرمان ها و در كلام ساده تر روي آن بخشي از راهي كه بايد ميان آدم ها و اجسام و روابط بگشايم و طي كنم، خوب فكركنم.

باور كن درست نمي توانم روي حرف هايم تمركز كنم. فقط اميدوارم كه منظورم را فهميده باشي، هرچند از يك درد دل ساده و سطحي پا را فراتر نگذاشتم اما تمام لحظه هايي كه با تو بودم و فكرم را مشغول پيچيدگي هاي درونيت كرده بودي، علاوه بر آن احساس ناب و پاكي كه به تو داشتم دلواپست بودم. دلواپس يك تقدير رقم خورده كه پايان اندوه باري برايت پيش بيني كرده باشد. منفي باف شده ام، مي دانم. اما خدا را شكر كه اين بار حق با من نبود و اين منفي بافي سرانجامي نداشت. سرنوشت تو چيزي شد در حد يك اتفاق نادر ساده و تكراري.

فراني عزيز، خوشحالم كه زنده اي!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:31 توسط hamid raya |