تبليغاتX
گذشتن - رومبا - داستان

 

 

در ورودی آپارتمان باز است. زنگ می زنم، کسی جواب نمی دهد. در را به طور کامل باز می کنم و به داخل سرکی می کشم. همه جا تاریک است. داخل می شوم. صدایش می کنم. دوباره، جوابی نیست. بوی سیگار تند می آید:

-          شیرین!

صدایی می شنوم. نامفهوم. خانه اش را خوب می شناسم. صدا از داخل حمام می آید که در آن به اتاق خواب باز می شود. به سرعت داخل اتاق خواب می شوم و روشنایی حمام چشمم را می زند. در نیمه باز است و صدای آب می آید. از پشت در صدایش می کنم:

-          شیرین!

صدای نامفهومی می شنوم. در را با فشار پا باز می کنم. مخلوطی از بخار آب و دود سیگار بیرون می پرد. شیرین روی زمین کنار وان دراز کشیده و سرش را به پایه سفالی وان تکیه داده است. سیگاری بین انگشتانش قرار دارد که تا ته سوخته. به اطرافش که پر از فیلتر سوخته سیگار است نگاه می کنم. دوباره که صدایش می کنم چشم هایش را با بی حالی باز می کند. لبخندی بی هوا می پرد روی لب هایش:

-          بالاخره اومدی؟ می دونستم هر طور شده می آیی.

یک حوله صورتی رنگ به تن دارد که تا نیمه باز است. متوجه نگاه ام می شود که می گوید:

-          به چی داری نگاه می کنی؟ به هیکل از فرم افتادم؟

و دوباره آن لبخند کم رنگ می پرد روی لب هایش. سیگار را از بین انگشتانش بیرون می آورم و روی لبه وان خاموش می کنم. شیر آب را می بندم و یکی از پنجره های رخت کن را باز می کنم. بخار آب و دود سیگار به سرعت خارج می شود. کمکش می کنم تا از جایش بلند شود:

-          چند وقته این جوری افتادی این جا؟

سرش را تکان می دهد.

-          حشیش؟

وزنش را می اندازد روی من. با دست شانه اش را محکم چسبیده ام که سر نخورد. صدایش دو رگه و منقطع شده است:

-          چه فرقی می کنه؟ یه آشغالی مثل همون.

از حمام بیرون می برم و به زحمت روی تخت قرارش می دهم. چراغ را هم روشن می کنم. بعد حوله را از زیر تنش بیرون می آورم و بندش را می بندم. آرام پستان هایش را زیر حوله مخفی می کنم.

می خندد: - چندشت می شه؟؟

کنارش روی تخت می نشینم:

-          چرا ازم خواستی بیام؟ مگه نگفته بودم پات رو از زندگی ما بکش بیرون؟

سرفه می کند. با دستش دنبال چیزی روی عسلی کنار تخت می گردد.

-          چیزی می خواهی؟

-          سیگار!

نگاه ام می کند: - نرگس که نفهمید اومدی این جا؟

بعد می خندد و خودش جواب می دهد:

چه خَرم من. معلومه که نگفتی.

به پاهای عریانش که از زیر حوله بیرون زده است نگاه می کنم. هنوز سفید و خوش ترکیب است. با یک دست دستم را می گیرد و دست دیگر را ستون قرار می دهد و آرام سرش را بلند می کند و می آورد کنار صورتم. بوی سیگار می دهد. نگاهش می کنم. مضطرب است. لبخندش را فرو می خورد و لب هایش را می گذارد روی لب هایم و محکم بغلم می کند.

چند لحظه همان طور می مانم و بعد خودم را جدا می کنم. پوزخند می زند:

-          چیه؟ خیلی بهش وفاداری. نه؟

از آخرین باری که دیدمش دو سال می گذرد. دفعه آخر را خیلی خوب به خاطر دارم. همین جا در همین اتاق. پیراهنی قرمز به تن داشت با تور قرمز رنگی که تا روی سر آستین هایش را می پوشاند. آهنگ اسپانیولی گذاشته بود و می رقصید. پرسیده بودم داری سامبا می رقصی. خندیده بود و گفته بود: - سامبا نه عزیزم، رومبا. اسمش رومباستو خیلی سکسیه نه؟

و من سرم را تکان داده بودم و جملات آخر را در ذهنم مرور کرده بودم. به جای آن که حرکات ظریف پا و دست ها و تکان های بی مبالات باسن و کمر و کفل هایش را که گاه و بی گاه از زیر دامن بیرون می پرید نگاه کنم، پیش خودم کلمات را کنار هم می چیدم و دلایلم را برای پایان دادن به این دوستی مزه مزه می کردم.

دوباره لبخند می زند: - داری به چی فک می کنی؟

سریع جوابش را می دهم: - دارم به این فک می کنم که چرا ازم خواستی بیام این جا؟

-          یه نخ سیگار برام روشن کن!

سیگاری از پاکت بیرون می آورم و آتش می زنم. پک اول را حریصانه می زند:

-          مهدی تو به سرنوشت اعتقاد داری؟

سرم را تکان می دهم.

می گوید: - خب، خیلی ها به سرنوشت اعتقاد دارن. اما اندازش فرق داره. تو فک می کنی کسی بتونه سرنوشت آدم رو پیش بینی کنه؟ یعنی خیلی راست تو چشات نگاه کنه و بهت بگه چه اتفاقی می خواد واست بیفته؟

دوباره سرم را تکان می دهم. می گویم:

-          کسی نمی تونه آینده رو پیش گویی کنه. یعنی دست کم من اعتقادی به این حرفا ندارم. خب حالا که چی؟ چی می خواهی بگی؟

سرفه می کند و در همین حین دستم را محکم فشار می دهد:

-          اما من اعتقاد دارم. یعنی یک نفر هست که بهش ایمان دارم. و اون گفت که برام چی پیش می آد. خیلی هاش درست از آب در اومده.

می گویم: - مثلن؟

سیگارش را می گذارد لبه ی عسلی و صدایش را صاف می کند:

-          خیلی خوشایند نبودن، این روزا اتفاق خوشایندی توی زندگی م نمی افته.

با کمی مکث ادامه می دهد: - اسمش روجا ست. زن خوبیه. می گه مال یه روستای دور توی کوهستانه. طرف های غرب، مرز عراق. گفت که حالم بد می شه، کارم رو از دست می دم و همین طور حالم روز به روز بدتر هم میشه. گفت کسی رو که خیلی دوست دارم و می خوام ببینمش بعد از زمان درازی می بینم و این آخرین چیز خوبیه که تو زندگی م می بینم.

با احساسی آمیخته از مهربانی و اضطراب نگاه می کند به چشمهام. دستش را می فشارم و می گویم:

-          چرند گفته! این مادر جنده ها فقط دنبال پول هستن و حالی شون نیست چی تحویل آدم های ساده ای مثل تو می دن. لازم نیست به حرفاش اعتنا کنی. کُس خل که نیستی.برو بچسب به زندگی ت. خودت رو داغون نکن واسه این حرفا.

نگاهش را از روی صورتم بر می دارد و آهی می کشد:

-          تو نمی دونی. اون راست می گه. از اون رمال های قلابی نیست. من بهش اعتماد دارم. یعنی بهتری بگم بهش ایمان دارم. بهتری تو هم بری ببینیش. تو همین پارک سر خیابون. عصرها حوالی ساعت هفت می تونی پیداش کنی. کنار حوض آب روی یه نیمکت می شینه و کتاب می خونه.

در راه خانه به شیرین فکر می کنم. به روزها و شب هایی که کنار هم بودیم. به رامبایی که با شور و هیجان می رقصید. به حرف هایی که در آن دیدار آخر زدم، به نگاه مردد و بهت زده اش. به اشک ریختن هایش.

نرگس روی کاناپه لم داده است و تخمه می شکند. به دقت به صفحه ی تلویزیون زل زده است. می گویم: - امروز شیرین رو دیدم.

دستش را خالی می کند داخل پاکت. سرش را می چرخاند سمت من و بهت زده نگاه م می کند:

-          کی رو دیدی؟!

-          مجبور بودم. بهم زنگ زد. حالش خیلی بد بود. ازم خواهش کرد برم پیشش. ترسیدم براش اتفاقی بیفته. اصلن حالش خوب نبود. مصرفش بالا رفته. مریض شده. کارش رو از دست داده.

نرگس تمام تلاشش را می کند که صدایش منطقی باشد:

-          خب، ازت چی خواست؟

با ریموت صدای تلویزیون را کم می کنم:

-          خودم هم درست نمی دونم. می گفت پیش یه رمال رفته. از این کولی ها. می خواست باهام درد دل کنه. شاید هم می خواست منو ببینه که پیش گویی درست در بیاد.

نرگس می گوید: از اولش هم آدم عجیبی بود. حالا می خواهی چی کار کنی؟

از جایم بلند می شوم: - فراموش. فراموشش می کنم.

نرگس نامطمئن نگاهم می کند.

 

اتومبیل را جلوی تابلوی "توقف اکیدا ممنوع" پارک می کنم. جلوی پارک دست فروش مهره ی مار می فروشد، روی مقوایی نوشته: مهره ی مار، واقعی!

داخل پارک می شوم.

این جا را خوب می شناسم. چند باری با شیرین این جا قدم زده ایم. یادم می آید حتی یک بار صبح زود توی سرمای زمستان با چند تا پیرمرد ورزش هم کرده بودیم.

از کنار نوجوانانی که بدمینتون بازی می کنند می گذرم. چند دختر جوان روی نیمکتی نشسته اند و حرف می زنند. یکی شان گوشی موبایلی در دست دارد و چیزی را نشان دو نفر دیگر می دهد. باید پرچین ها را تا انتها طی کنم و بعد استخر را دور بزنم. فواره ها کار نمی کنند. آب به شکل اندوهناکی جلبک بسته و کثیف است. به ساعت نگاه می کنم. چند دقیقه ای از هفت گذشته است. از دور می بینمش. لباس سبز پوشیده و شال روشنی به سر دارد. یقین دارم روجا ست. نزدیکش می شوم. روی نیمکتی نشسته و کتاب می خواند. جلویش می ایستم. چیزی نمی گویم تا سرش را بلند کند. با نگاهی خالی زل می زند به من:

-          چیزی می خواستید آقا؟

می گویم: - روجا؟

کتاب را تا جایی که خوانده علامت می گذارد و می بندد:

-          امرتون؟

-          شما فال می گیرید؟

دماغش را می کشد بالا: - می بینی که دارم کتاب می خونم.

می گویم: - الان فال نمی گیری؟ یعنی داری استراحت می کنی؟ پس بایست درآمدت خیلی خوب باشه.

کتاب را دوباره باز می کند: - مزاحم نشین آقا.

خنده ام می گیرد: - مزاحم نیستم. می خوام بهت پول بدم. از پول که بدت نمی آد. ها؟

جوابی نمی دهد. جلوتر می روم و یک پرده بلندتر می گویم:

-          مگه با تو نیستم؟ چیه؟ ترسیدی؟ چون من مثل اون مشتری های ساده و هالوی تو نیستم می ترسی. آره؟ چقدر بهت پول میدن؟ ها؟ من می خوام پول بدم. می خوام فالم رو بگیری.

خیلی خونسرد می گوید: - کی بهت گفته من فال می گیرم؟

-          شیرین. می شناسیش؟ آره حتمن می شناسیش. چون به خاطر حرف های چرند تو خودش رو تو خونه حبس کرده و دیوونه شده.

سرش را تکان می دهد: - واسه خاطر حرفای من؟ حرفای من یا سرنوشت خودش؟

احساس می کنم صورتم سرخ شده است:

-          این حرفا تو سر من نمیره زنیکه ی هرزه. سرنوشت کدومه؟ اگه تو می تونی سرنوشت دیگرون رو بخونی سرنوشت منم بگو. ها؟ بگو. یالا عوضی!

از جایش بلند می شود و نگاه می کند درصت توی مردمک چشمهام. خیلی شمرده می گوید:

-          سرنوشت تو ارزش گفتن نداره. حالا راهت رو بگیر و از این جا برو، آقا!

موبایلم زنگ می زند. نرگس است. صدایش واضح نیست. گیج و عصبی حرف می زند:

-          ببین من نمی دونم تو کجایی یا داری چی کار می کنی. فقط این رو بدون شیرین زنگ زده بود به خونه. شماره موبایل تورو نداشت. درست نفهمیدم چی میگه و چی می خواد. از یه چیزی مثل سرنوشت حرف می زد و می گفت به تو بگم سرنوشتش هر چی هست کاریش نمیشه کرد. گفت که اولش می ترسیده اما حالا جرعت پیدا کرده. می خواد بذاره سرنوشت کاری رو که می خواد بکنه. گفت که ازت خداحافظی کنم و ازت بخوام که اونو ببخشی. مدام گریه می کرد و از من هم ئاسه مزاحمت هاش عذرخواهی می کرد. حالش اصلن خوب نبود. فک کنم یه چیزی مصرف کرده بود.

صدای نرگس را می شنوم که می گوید حالا تو کجایی؟ گوشی را می بندم و می اندازم داخل جیب کتم. تا خانه ی شیرین راهی نیست. کمتر از 5 دقیقه می رسم آن جا. جلوی در می ایستم و به زنگ طبقه 4 نگاه می کنم. زنگ را فشار می دهم. سه بار. جوابی نمی آید. عقب می ایستم. شماره 110 را می گیرم. آدرس را می دهم. می گویم گمان می کنم برای صاحب خانه اتفاقی افتاده باشد. به شیرین فکر می کنم. به لباس قرمز رنگ کوبایی ش. به ریتم فلامنکو. به حرکت پاها و دست هاش. به موهاش که با اوج گرفتن آهنگ به اطراف، به چپ و به راست پخش می شد. لبخندی می زد.

می گفت: - این روباست، عزیزم. رومبا!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:42 توسط hamid raya |