تبليغاتX
گذشتن

 

1- خوشبختانه دوباره به كتاب خواندن افتاده ام. تعطيلات عيد هرچه نداشت دست كم اين حس خفته را دوباره در من بيدار كرد. در اين مدت كتابهاي "خداحافظ گاري كوپر" رومن گاري، "ناطور دشت" سالينجر، "زندگي شهري" بارتلمي، "مرگ در مي زند" وودي آلن و "فراني و زويي" را تمام كردم. حالا هم مشغول كتاب 520 صفحه اي "هرتزوگ" از سال بلو هستم.

"زندگي شهري"‌جذابيتي نداشت. تنها نكته قابل ذكرش چند سبك جديد در داستان كوتاه بود كه برايم تازگي داشت و به گمانم با كمي تغييرات در جهت جذاب كردن آن بعدها به كارم آيد. خواندن "ناطور دشت"‌با ترجمه نجفي از تحمل دندان درد هم برايم دشوارتر بود. البته در اين مورد نه تقصيري متوجه سالينجر است نه نجفي. فقط من با خواندن متوني كه به شيوه محاوره اي نوشته شده باشد قدري مشكل دارم. به هر حال تحملش كردم، خواندمش، تمامش كردم، نفرين اش كردم و بعد داخل كتابخانه، پشت كارت پستال شاملو جوري قرارش دادم كه تا مدت ها چشمم به چشمش نيفتد.

"خداحافظ گاري كوپر"‌حكايت ديگري داشت. هرچند رمان بزرگي نبود اما جذابيت داشت. به قول يكي از دوستان شبيه فيلم هاي هاليوودي دست دوم بود، كم مايه اما جذاب. سرم را گرم كرد. در ضمن بهانه اي شد تا طي حادثه ي جالب از پيش برنامه ريزي شده اي، مورد آزمايش يك خانم روانشناس جوان داراي اعتماد به نفس كاذب قرار بگيرم. حالا نتيجه اش چه شد خودم هم نمي دانم.

وودي آلن آدم لطيفي است. نه اين كه جنس لطيفي داشته باشد، يا احساساتش لطيف باشد، كُلن دنياي لطيفي دارد. مخصوصن اين اواخر كه خانم اسكارلت يوهانسون لطيف تبديل شده به هنرپيشه هميشگي فيلم هاي جديدش. كتاب "مرگ در مي زند" هم از اين قضيه مستثني نيست. به نظرم ارزش خواندن دارد. كتاب با نمايشنامه كوتاهي به نام مرگ در مي زند آغاز مي شود. آقاي مرگ به ديدن اولين قرباني اش مي رود تا جانش را بگيرد. از قضا اين قرباني آدم چاق و با نمكي از آب در مي آيد و در اول كار اين آقاي مرگ را جدي نمي گيرد. اوضاع كه كمي جدي تر مي شود از آقاي مرگ درخواست 24 ساعت مهلت براي رسيدن به برخي كارهاي نيمه تمام خود مي كند. مرگ ابتدا زير بار نمي رود اما سرانجام با اصرار قانع مي شود بر سر اين مهلت 24 ساعته ورق بازي كنند. نتيجه مشخص است، بازي را مي بازد و مغموم از خانه مرد بيرون مي رود تا يك هتل ارزان قيمت پيدا كند و فردايش دوباره باز گردد. اين آقا هم بلافاصله به يكي از دوستانش زنگ مي زند و مي گويد:

"مي دونم دير وقته، اما امشب واسه من يه اتفاق جالب افتاد، ... مرگ اومده بود سراغم . ... نه بابا باور كن نگرفتمت ... خود مرگ بود، خود خودش يا حداقل كسي كه ادعا مي كرد خود مرگه ... باور نمي كني كه بازي دادن مرگ چقدر آسونه."

در مورد "فراني و زويي" چيزي نمي نويسم چون خيلي عميق تر از اين است كه با يك جمله يا دو جمله گوشه اي از پيچي دگي اش نمايش داده شود.

 

2- وودي آلن مي گويد: "در دنيا دو جور آدم وجود داره: آدماي خوب و آدماي بد. آدماي خوب شبا خيلي خوب مي خوابن؛ اما آدماي بد ... مي دونين، اونا مي دونن كه از ساعات شب استفاده هاي بهتري هم مي شه كرد."

وودي آلن را دوست دارم. فيلم Scoob رو هم دوست دارم. اسكارلت يوهانسون رو هم. همينطور دلايلي كه اين خانم يوهانسون در فيلم Scoob براي خودش داشت تا بره و با مردي كه مي دونست قاتل خطرناكيه هم خوابه بشه. براي خودش دلايل جالبي بود. حتمن اين فيلم رو ببينيد.

 

3- آسانسور شركت اين روزها خراب شده است. پله ها برايم حالت نوستالژيكي پيدا كرده اند. فقط ايرادش اين است كه كمي غمگينم مي كند.

امروز صبح با خودم فكر مي كردم چه خوب مي شد كه ساعت كاري آدم از ده صبح تا 2 بعد از ظهر بود. بعد به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر از هر فلسفه، ايدئولوژي و جهان بيني اي اين ساعت كاري آدم است كه زندگي اش را مي سازد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط hamid raya |

فراني عزيز

سلام،

 

پيش ترها خيال مي كردم چيزهاي زيادي در زندگي براي دوست داشتن و دوست داشته شدن وجود ندارد. خيال مي كردم يك جور نظم منطقي اين جا ميان آدم ها، اجسام و روابط موجود است كه بسته به نوع ارتباط ميان اين موجودات، هريك احساس خاص و گاه منحصر به فردي راجع به يك رويداد در ذهن مي پرورانند.

گاهي پا را هم از اين فراتر مي گذاشتم، اين نظم گاه ظالم به طرز خيلي احمقانه اي شخصيت منحصر به فردي مي يافت، شخصيتي كه حتي واقعي تر از همه ما مي شد، از گوشه باز يك پرده ارغواني – درست نمي دانم چرا همه پرده هاي زندگي من به رنگ ارغواني هستند – به صحنه نمايش ما نگاه مي كرد، ليخند شومي روي لب هايش مي پريد و سرش را با رضايت تكان مي داد درست جوري كه گويي ما همه داريم نقشي را بازي مي كنيم كه طرحش – حالا چه دقيق و چه يك طرح ابتدايي و خام – سال ها قبل در ذهن او پايه ريزي شده است.

فراني خوب، مهربان و دوست داشتني، اين لحظه كه برايت مي نويسم تو آرام، فارغ از همه ترديد ها و نقش ها و سياهي هاي ذهنت روي تخت دراز كشيده اي و يكي از آن لبخندهاي ظريف، محتاط و معصوم ات را تحويل سقف سفيد اتاق داده اي و در انتظار يك خواب عميق بي رويا هستي.

برايت صادقانه مي نويسم كه اين روزها پر شده ام از يك جنگ بزرگ ميان تضادهايي عميق در زندگي ام. ميان واژه هاي متضاد ميان سياهي و سفيدي، ميان مرگ و زندگي، ميان خوبي و بدي، ميان عشق و نفرت و زيبايي و زشتي. هرچند اگر با خود روراست باشم اين ترديدها و افكار، هيچ وقت پا را از مرز واژه ها فراتر نگذاشته اند چون حالا خودم درست و حسابي مي دانم كه در تاثير پذيري از افكار و خيالات در زندگي چقدر احمقانه ترسو هستم.

با اين كه حتمن تصديق مي كني كه ترسو بودن لاجرم هميشه هم بد نيست اما گاهي اوقات آدم را وا مي دارد كه در جنبه هايي از زندگي اش ولو در خصوصي ترين اين جنبه ها تنها مانند ناظري بي مسئوليت از دور دستي بر آتش داشته باشد.

امروز كه باز يكي از دل دردهاي اين اواخر به سراغم آمد و مانند هميشه همراه بود با صداي شكم به ياد ترزا در كتاب  "بار هستي" كوندرا  افتادم. اين كه چگونه ممكن است آدم از صداي شكمش زاده شود و وجودش را مرهون اين جريان ساده فيزيولوژيكي بدنش شود. نه اين كه بخواهم با ترزا احساس همذات پنداري كنم، فقط آنطور كه متوجه خودم شدم مي شود صادقانه تر اسمش را نوعي تصديق يا به عبارت بهتر نوعي همدردي گذاشت. اين كه من در يك لحظه ناب و فراموش نشدني تصميم مي گيرم قلمبه دست بگيرم و اين نامه را بنويسم، هرچند اين ارتباط واژه اي بيش از آن كه به خلق تو بينجامد به وجود داشتن من انجاميده است. مي دانم به مجرد اين كه نامه تمام شود و قلم را كنار بگذارم خيال مي كنم تو روي كاناپه راحت و گرم داخل هال دراز كشيده اي – به گمانم هنوز نقاش ها مشغول كار باشند -  و اين نوشته ها را مي خواني و چه خوب بود اگر مي شد اين نوشته ها را زماني به دستت مي رساندم كه هنوز آن اتفاق بزرگ كه باعث تحول تو و تغيير تفكراتت پيرامون زندگي شد، رخ نداده بود و مي توانستي با آن حس و حال عارفانه سابق و با آن روحيه شكننده، عصبي و ماليخوليايي اين خطوط را بخواني اما اكنون تو تصميمت را گرفته اي و آن اتفاق نادر رخ داده است.

فراني عزيز، تحول چيز خوبي است. كسي كه متحول مي شود لااقل چيزي مي شود كه قبلا نبوده است. و اين اگر چيز بزرگي هم نباشد دست كم يك نوع خرق عادت است، يك نوع فرار از پوسيدگي حاصل از روزمرگي. هرچند در شرايط كنوني من، تحول حاصل رخ دادن يك سري روابط بسيار نكبت بار ناخوشايند است اما اگر قرار باشد مستقل از فكر، نظر، آرزو و خواسته من رخ دهد كاري از دست من ساخته نيست جز اين كه تلاش كنم روزها و ماه ها و سال هاي پس از آن را خوش بگذرانم و بگذلرم اين باد تغييرات به آرامي، روز به روز بر زندگي ام بوزد و برود و برايم مشتي احساسات، تعلقات و تلقينات خواسته يا ناخواسته باقي بگذارد.

اگر بخواهم با تو صادق باشم بهتر است اعتراف كنم كه روياي يك زندگي مالامال يك يقين ثابت و قطعي در سر نمي پرورانم، چه بيش از هر چيز ديگر ترسم از چنين يقيني است، يك چيز صاف و پوست كنده كه هر روز چه بخواهم و چه نخواهم به خوردم مي رود. در واقع مي دانم كه چه نمي خواهم اما هنوز خوشبختانه درك درستي از آنچه مي خواهم ندارم و هنوز فرصتي دارم تا روي آرزوها  و آرمان ها و در كلام ساده تر روي آن بخشي از راهي كه بايد ميان آدم ها و اجسام و روابط بگشايم و طي كنم، خوب فكركنم.

باور كن درست نمي توانم روي حرف هايم تمركز كنم. فقط اميدوارم كه منظورم را فهميده باشي، هرچند از يك درد دل ساده و سطحي پا را فراتر نگذاشتم اما تمام لحظه هايي كه با تو بودم و فكرم را مشغول پيچيدگي هاي درونيت كرده بودي، علاوه بر آن احساس ناب و پاكي كه به تو داشتم دلواپست بودم. دلواپس يك تقدير رقم خورده كه پايان اندوه باري برايت پيش بيني كرده باشد. منفي باف شده ام، مي دانم. اما خدا را شكر كه اين بار حق با من نبود و اين منفي بافي سرانجامي نداشت. سرنوشت تو چيزي شد در حد يك اتفاق نادر ساده و تكراري.

فراني عزيز، خوشحالم كه زنده اي!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 9:31 توسط hamid raya |

 

پاییز

 

با یک صندلی شروع شد.

آغاز راه است. مشکوکم. صدایت می کنم. نمی شنوی. خسته ای. فریاد می زنم اما گویی صدایم در بغضم خفه می شود. راه را اشتباه آمده ام. نه نگرانی نه بیزار. فقط دودل شده ای. جوابی چیزی می خواهی که قانعت کند. در ذهن چیزهایی برای گفتن دارم. حرف هایی شاید. کلماتی که آرامت کند. مزه مزه می کنم. به چین های صورتت فکر می کنم. به دست های لرزانت، به ضجه هایت، به رویاهایت، چیزی نمی گویم.

 

تنهایی آغاز راه است

راه من و تو

وقتی تو نباشی من شروع می شوم.

من با تو تمام می شوم.

 

همه جا زرد است. مثل روی تو. باران نمی بارد. برگی از درختی نمی افتد. در دلم آشوب است. دست من را گرفته ای. برایم از آرزوهایت می گویی. خواب زیبایی دیده ای. مثل آب روشن است. مثل خودت. من در تاریکی اتاق مانده ام. چهره ام مبهم است. باید چهره ام مبهم باشد. به داخل اتاق می خوانی ام. سرم را تکان می دهم. داخل نمی شوم. گریه ام گرفته. اشک هایم را نمی بینی. من می روم و تو زرد می مانی.

 

***

 

زمستان

 

سفیدی گناهانمان را نمایان می کند. تو گناه کردی. من گناه کردم. تو با خود رو راست نبودی. من از خود گریزان بودم. هوا سرد نیست. گه گداری بادی نسیمی چیزی می وزد. به یاد می آورم روزهای سر خوردن ها و سر به هوایی ها و کودکی ها را. به یاد می آوری روزهای طعنه ها و پرسه ها و بردباری ها را؟؟

 

به خیالم باید اتفاقی بیفتد

یک اتفاق نادر

مثلن گم شدن تو در میان برف

یا

نمی دانم یک چیز دیگر

 

تصمیمت را گرفته ای. به نبرد با تقدیر می شتابی. به هیچ کس و هیچ چیز و هیچ فکر نمی کنی. تنها خیالت این است؛ یک روز زمستانی دستان سپیدش را به دست گرفته ای، لبخندی روی لبهایش نقش بسته، از آن خنده های شیطنت آمیز که می دانی و می دانم، به ناخن های کشیده و خوش تراشش لاک می زنی.  ناگهان اتفاق نادر رخ می دهد؛ تو زنده ای. زنده می مانی و من همچنان برایت سر تکان می دهم.

 

***

 

بهار

 

به هر لبخندی لبخندی و به هر نیشخندی چیزی تحویل می دهی. چهره ات عوض شده. صدایی جز صدای تو در متن ذهنم به گوش می رسد. انگار با موجود دیگری هم نوا شدی. انگار درونت اندرونی ست برای چیزی که می خواهد چیزی باشد. برایت تازگی دارد. برای من نیز. خود را به تو می رسانم تا از گزند چشم بد راهیت بخشم. دیر می رسم. تو طلسم نگاه عجوزه ی عمر شده ای. من تنها خشکیده بر جای مانده ام. می گویی:

-         من فقط ... می خوام بدونم که ...، دو نفر می تونن با همدیگه واسه همیشه خوب و خوش باشن؟

سرم را تکان می دهم. جوابت را گرفته ای. لبخند می زنی. نگاهم می کنی؛

 

زمان درازی نگاهم کن

تا برای تو جالب شوم.

 

 

***

 

تابستان

 

خسته ام. خوابم می آید. ناگفته ها بسیار است. سفیدی ها برجاست. چیزی نمی گویم. تا پاییز دیگر خدا پشت و پناهت!

 

و با یک صندلی تمام شد!

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:12 توسط hamid raya |